X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1391

درخت پالونیا هم خواب می بیند





تمام روز ایستاده بودم . زیر آفتاب . 

 حالا در آخرین لحظه های روشنی روز بودم ...
فکر می کردم اینبار که پلک بزنم .. موقع باز شدن چشمهایم آنقدر تاریک است و آنقدر سکوت که   هیچکس مرا نخواهد دید   . اما تاریکی را در بام طبیعت دیده ای که چقدر زیباست با ماهی روشن و ستاره هائی براق .. دوست داشتم آرام با شاخه هایم بپیچم به تو و نفسهایم را که پر از بوی تو بود به دنیا پس ندهم .. دوست داشتم لحظه ها را مجبور کنم که نروند و آدمها را مجبور کنم که بروند . دوست داشتم همانجا بایستم و هیچ نگویم و به هیچ فکر کنم و با ریشه هایم بپیچم به تو . اگر دنیا مال من بود می گفتم که بایستد . شاید برای همین است که دنیا مال هیچکس نیست آنوقت می ایستاد و می ایستاد و می ایستاد و  همه حق داشتند که آن لحظه شان آخرین لحظه ی دنیا باشد .. آدمها حق داشتند . درختها حق داشتند . من تمام شب قبل را ایستاده بودم و تمام آنروز شاخه هایم را به آفتاب داده بودم و تمام گلهایم را به دنیا داده بودم با عطری  پنهان و بنفش و دیگر هیچ چیز نداشتم که به زمین بدهم .. هیچ جز غریزه ای یاغی در شبی که از راه می رسید .جهان و هزار چیزش مال من نیست اما نفسهایم که مال من است تمام چیزی که از آن لحظه دارم نفسهائیست که دیوانه وار فرو می کشم و به دنیا پس نخواهم داد...
 با شاخه هایم به تو نپیچیدم 
رها باش . پرواز کن . روزی دیگر , آفتابی تر شاید , 
غروبی بارانی ,  شبی تنها , دلتنگ که بودی به روی شاخه هایم بنشین