X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 23 مهر‌ماه سال 1391

رگهای نقره ای



50 - 60 سال پیش وقتی نویسندگانی باهوش و پیشرو رمان هائی متفاوت مثل میرا یا بعدتر یونی کامپ و نهایتا بسیاری از اینها را می نوشتند تصویری از آینده داشتند که بی شباهت به امروز ما نیست و این همیشه برای من احساس دوگانه ای آورده است ... از طرفی تعجب توام با شعف و نوعی از غبطه به حال ان نویسندگان و هوش و آینده نگری آنها .. از طرفی هم وحشت ... وحشت از اینکه اگر قرار است باور کنیم که آنها راست گفته اند پس همه ی تصویرهای سردی و تنهائی هم که آنها ترسیم کرده اند را خواهیم دید ؟ 


اما این روزها فکر دیگری در سر دارم فکر می کنم نویسندگان آن سالها هرچند باهوش بوده اند اما نگاهشان به جهان بسته به آنچه که آنروزها رایج بوده جور دیگری بوده است . آنها تصور می کردند برای برده داری جسمی و ذهنی مدرن انسانها نیاز به جنگ و خونریزی و یا مقاومت و درگیری هست ... آنها فکر می کردند اولین نسل برده ها خواهند جنگید و بعد لابد از ابرکامپیوترها شکست خواهند خورد . اما مقاومتی را که آنها تصور می کردند و به انسان حاضر نسبت می دادند در دنیای امروز بی معناست . این دنیا دنیای زورگوئی نیست دنیای فریب است . ابرکامپیوترها قرار نیست انسان های ماشینی بسازند و به انسان حمله کنند . انسان امروز روز به روز بیشتر و بیشتر به دنیای مجازی ساخته ی خود دل می بندد و این دلبستگی به اعتیادی تبدیل شده شاید خطرناکترین اعتیاد . من به راحتی و به نزدیکی بیاد می آورم روزهای اولیه ی فیس بوک را وقتی که تعداد بسیار کمی از آدمها را می شناختم که در آن عضو هستند و شاید اگر هر کس هفته ای یک بار سری به آن میزد کافی بود . فیس بوک جلوی چشم ها ی حیرت زده ی من بزرگ و بزرگتر شد و وقتی که هنوز ترسناک نشده بود من از آن دل کندم و ناراضی هم نیستم . در هات میل پیامی دریافت کردم که به شکلی ظاهرا جذاب مرا با فیس بوک / یو تیوب / گوگل و خیلی های دیگر وصل می کرد . تصویری به ذهنم آمد عجیب و هذیان آلود . انگار تمام آدمهای دنیا را دیدم وقتی که پشت میزهائی از شیشه نشسته اند با انگشتانی به روی کی بردهای شیشه ای و چشم هائی به روی ال سی دی هائی عجیب ... همه ی این آدم ها در تمام کره ی زمین با خطوطی نورانی و نقره ای به هم وصل شده اند و چشم هایشان مبهوت و گیج است . این زنجیرهای مجازی آدم ها را به هم متصل کرده . این آدم ها به میل خود قربانی شده اند . به میل خود برده گی را انتخاب کرده اند و به میل خود به جای راه رفتن زیر درختهای خیس و واقعی و یا شهرهای شلوغ روی صندلی خود نشسته اند و به تصاویر ثابت و متحرک رویروی خود خیره شده اند . این آدمها روی مونیتورها لبخند به لب دارند لبخندی ترسناک و آدمهای روی صندلی ها مبهوت و مات و بدون لبخندهای واقعی نشسته اند . این تصویر مثل یک کابوس در مغز من نقش بست اما انگار هرچه سعی کنم نخواهم توانست آنرا با دوربین ثبت کنم و بی تردید نخواهم توانست آنرا بکشم اما بارها و بارها و همیشه خواهم توانست این تصویر را توی مغزم نگه دارم و بیاد بیاورم که جهان مثل یک آی سی ریز و مرموز است و روی آن پر است از اسرار براق و نقره ای با خطوطی بسیار ظریف و مینیاتوری .
شبکه ای پیچیده و ظریف مثل رگهای انسان .