X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1391

سه سال پیش / یک



سه سال گذشته بود .  عجیب بود که خیابان هنوز همان حس را داشت . همان بو را می داد .  عجیبتر اینکه بیاد نمی آوردم که در آن روزها با آن پنجره های بسته و آن اتاق قرنطینه حسی از بوی پاییز در خیابان با من بوده باشد .  هرچه بود بوی بیمارستان بود .  با این حال خیسی خوشایند کف خیابان و یاد پاییزی در گذر,  انگار درون مرا مثل چنگکی که برگهای پاییزی را از باغچه بیرون می کشدکاوید و یادها را بیرون کشید .  به سادگی و با سرعت از عرض خیابان می گذشتم . پر بودم از زندگی و نشاطی که پاییزها دارم .  همان خیابان و همه ی این حس ها و تمام آن روزها توی رگهایم شروع به راه رفتن کرد .  اتاق من در طبقه ی سوم بود . در بخش مردان !  دکتر تشخیص داده بود که این اتاق در این بخش مناسبترین برای من است ..  به زودی دیگر حتی یک تار مو نداشتم و این نشانه ی خوبی بود .مجبور نبودم  سرم را بپوشانم .  حضور من در آن بخش خیلی زودتر از آنچه که فکر می کردم عادی شد .  زنی که نه مو داشت و نه حجاب . روی در اتاقم تابلوی قرمز رنگی بود با نوشته ی ملاقات ممنوع .  اتاق دو تخت داشت که یکی از آنها نود درصد مواقع خالی بود و آن یکی ماهها در اشغال من !  پنجره ای دو جداره بین من بود و بالکنی کوچک . بالکنی رو به خیابان . خیابانی که سالهاست همان بو را می دهد و کف آن در پاییز خیس است . 

وقتی که روی تخت می نشستم و از پنجره به بیرون نگاه می کردم . دو درخت چنار را می دیدم که بشدت به آنها دل بسته بودم . همین چند روز پیش به دیدنشان رفتم . دیدار آنها از کنارشان توی خیابان هیچ شباهتی  به دیدار شاخه هایشان وقتی که در طبقه ی سوم بودم نداشت .

روی تخت می نشستم و ساعتها و ساعتها و بعد ماهها و فصلها به این دو چنار خیره می شدم .  اولین بار که با آنها دوستی کردم  پاییز بود . بشدت دلتنگ بودم و هنوز باور نکرده بودم که چقدر روزها و شبهای عجیب و بی انتهایی را روی همان تخت خواهم گذراند . تک تک برگهاشان را می شناختم و به تاب خوردنشان روی شاخه ها خیره می شدم .  می دانستم که به زودی لخت و بی پروا جلوی نگاه من خواهند ایستاد . فکر می کردم وقتی که هیچ برگی نداشته باشند من این اتاق را ترک خواهم کرد . اما این هنوز ابتدای راه بود .    به خانم ا... فکر می کنم . 

...

...

...