X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 13 آذر‌ماه سال 1391

سه سال پیش/ دو




خانم ا.... یک پرستار بسیار با تجربه و یک زن بسیار جدی بود . مجرد بود اما سن کمی نداشت . متعلق به نسلی بود که روزبروز بیشتر از دستشان می دهیم . نسلی که مسئولیت برایشان مثل نفس کشیدن جدی ا ست  .  نسلی که حتی اگر خوش رفتار نیستند  یا خوش سخن اما بشدت آرامش بخش هستند و می توانی به آنها تکیه کنی . می توانی حرفهایشان را باور کنی . وقتی که کم کم به من نزدیک شد و وقتی که کم کم به من درونش را نشان داد دیدم  که چه قلب نرم و شفافی دارد . 

هنوز با من جدی و تا حدی سرد بود روزی که درختها را به او نشان دادم و گفتم :  وقتی آمدم اینها هنوز برگ داشتند ..  بعد پاییز شد .  حالا لخت و خالی هستند .  فکر می کنی وقتی شروع کنند به دادن برگهای تازه من از اینجا خواهم رفت ؟  در سکوت به درختها نگاه کرد . بعد به سرمی که با رگهای من تنظیم کرده بود زل زد .  سکوت کرد و از اتاق بیرون رفت . 

حدود یک ماه بعد در اولین  روز دی اولین کاری که با شروع شیفت  کاریش انجام داد این بود که با مهر و لبخند وارد اتاق من شد و ضمن اینکه مثل هر روز  سوزن سرنگ را توی رگ من فرو کرده بود تا خون را برای آزمایش هر روزه و همیشگی بیرون بکشد به من گفت :

 " دیشب در سر سفره شب یلدا وقتی که با مادرم نشسته بودیم بیاد تو بودم . برایت فال حافظ گرفتم و دعا کردم .  به خاطر آنچه که از این درخت ها گفته ای گریه کرده ام !  دیشب هم باز بیادم آمد و گریه کردم ....  "

حسی که داشتم بشدت زنده و بیدار است هنوز . در چنین روزهایی هیچ چیزی بیش از این امیدبخش نیست که بدانی بیادت هستند .  اینکه بدانی در میان آدمها و در دل خانه ها هنوز زنده ای و زندگی تو در سرم ها و خون ها و دردها خلاصه نشده است . شنیدن این جمله ها از کسی که البته میدانستم چقدر خوش قلب است  بسیار تاثیرگذار بود . دیدن اینکه چقدر این احساسات 

غلظت داشته اند و حالا که سر می روند ..

نگاه من به پرستارها در این دوره تغییر کرد . مردها هم پرستاران با توجه و بسیار مهربانی هستند . احساس دوستی که آنها با من و من با آنها در آن دوره داشتم به اندازه ی حسرت برانگیزی خالی از جنسیت بود .  آقای ن... را از یاد نخواهم برد .

.

...

...

...