X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391

سه سال پیش / سه



" ن ... "  فامیلی عجیبی بود . نمی توانستی از یاد ببریش . این جز این بود که این آدم هم بشدت فراموش نشدنی بود . یکی از چندین و چند حرام شده ی این روزگار . فکر می کردی  که چنین آدمی با این افکار و این رویا ها میان آنهمه درد و زخم و خون چه می کند . به نظر کمی عبوس می رسید گرچه بسیار مودب بود . هر بار که وارد اتاق من می شد ادب حیرت انگیزش توجه مرا جلب می کرد . همیشه چشمهای تشنه اش روی کتابخانه ی کوچکی می دوید که من روی میز سمت چپ برای خود برپا کرده بودم . کم کم شروع به صحبت کرد .. با هم از آنچه من اینجا توی اتاق و او بیرون پشت پیشخوان پرستاری می خواند حرف می زدیم . از ترجمه هایی که دوست داشتیم یا نداشتیم و از نویسندگان محبوب .  پسری داشت که از آن که من داشتم کوچکتر بود . گاهی هم گفتگوهایمان به آنها می رسید .   یک غروب زنی که نمی شناختم به دیدارم آمد و بعد فهمیدم خانم ن .... است . 

گفتگوهای او با سرخه ریکا اما کم کم بسیار طولانی می شد .  گاهی به نظر می آمد که با او بیش از من حرف برای گفتن دارد .  حتی کار به قرار برای دیدارهای آینده کشید و گفتار از اینکه این رابطه به راحتی می تواند پایدار بماند با اینهمه علائق مشترک .. اما نمی دانم کجای این روزمرگی ها بلعیده شده ایم که چنین از هم بی خبریم تا هنوز ... 

افسوس های عجیبی داشت برای زندگی .. همیشه حس می کرد حقش را بشدت خورده اند شاید هم راست می گفت .. فکر می کرد حقش این نیست که درگیر لقمه ی نان باشد و به قول همه ی ماها که به شاملو عشق می ورزیم غم نان داشته باشد .  گاهی که می دید قصه های کوتاه را  ترجمه نشده می خوانم هیجان زده می شد و برای من می گفت از آرزوهایش که یکی هم همین ترجمه بوده و زندگی ظالم این فرصت را به او نداده ..

یکی از کتابهایی که برایم آورد و خواندم و ساعتهای بسیار خوب و زیادی را از آن حرف زدیم

 آزادی و خیانت به آزادی است   رگهای ورم کرده و بیمارم که هنوز روزها و روزها می باید سوراخ سوراخ می شدند به شکل عجیبی از او فرمان می بردند درست وقتی که عصیان آنها مرا به آتش می کشید . بسیار به یادش هستم .   از یاد گفتم ,  آقای م....  یک مذهبی دو آتشه و یک مرد بسیار از خود گذشته بود .