X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1392

نه حتی آن درخت






 کنار پیاده رو ایستاده بودند . نزدیک در فروشگاه .  مرد قامتی متوسط داشت و صورتی عام . زن ریزه بود و خود را در چادری فقیرانه پوشانده بود .  پیش از اینکه به فروشگاه وارد شوم مرد داشت مقدار بسیار اندکی اسکناس را با دقت  می شمرد ...

به چشم من حتی شاید با خست .. زن انتظار می کشید حقش را شاید ...  وارد فروشگاه شدم و این تصویر آنقدر آزارم داده بود که پشت پلکهایم جا مانده باشد .. وقتی از فروشگاه بیرون آمدم  آنها هنوز آنجا بودند , مثل یک کابوس ,  مرد هنوز اسکناسهایی را می شمرد اینبار باز هم کم ارزشتر و زن هنوز به دست او چشم دوخته بود ....  تصویر از پشت پلکهایم توی دلم آمد  . حالت تهوع داشتم .  


دل بهم خوردگیم از تمام مردها بود و بعد از تمام زن ها .  از آدمها . لحظه ای فکر کردم دلم می خواهد یک حیوان باشم و نه یک انسان ... یادم آمد آنهایی را که خونسرد نگاه می کنند و سر به زیر نشخوار .  یادم آمد آنهایی را که در سایه درختی لم میدهند و هم قبیله هایشان حیوانی دیگر را می آورند تا با هم بدرند .   دل بهم خوردگی باز بیشتر شد .



به جیرجیرکها فکر کردم وقتی که پوست کهنه ی خود را جا می گذارند و دیگر نمی خوانند و  میروند . دنیا پر شد از پوست های خالی جیرجیرک .  این یکی هم درمانی برای حال بدم نبود .


یک درخت .. اما نه یک پالونیا که می خوابد .  یک درخت پیر و بلند و صبور .  بی انتظار . کمی خسته .  خسته . خیلی خسته .