هنگامی که مهر شما را فرا می خواند , از پی اش بروید,
اگرچه راهش دشوار و ناهموار است ..
و چون بال هایش شما را در بر می گیرد , وا بدهید ,
اگر چه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند .
و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید ,
اگر چه صدایش رویاهای شما را بر هم می زند , چنان که باد شمال باغ را ویران می کند .
زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد , شما را مصلوب می کند .
همچنان که می پروراند , هرس می کند ..
همچنان که از قامت شما بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش می کند ,
به ریشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و آن ها را تکان می دهد .
شما را مانند بافه های جو در بغل می گیرد , شما را می کوبد تا برهنه کند ..
شما را می بیزد تا از خس جدا سازد . شما را می ساید تا سفید کند .
شما را می ورزد تا نرم شوید و آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد
تا نان مقدس شوید برخوان مقدس خداوند
همه ی این کارها را مهر با شما می کند تا رازهای دل خود را بدانید
و با این دانش به پاره ای از دل مبدل شوید .
اما اگر از روی ترس فقط در پی آرام مهر و لذت مهر باشید ,
پس آنگاه بهتر آن است که تن برهنه ی خود را بپوشانید و از زمین خرمن کوبی مهر دور شوید ,
و به آن جهان بی فصلی بروید که در آن می خندید ,
اما نه خنده ی تمام را , و می گریید , اما نه تمام اشک را .
مهر چیزی نمی دهد مگر خود را و چیزی نمی گیرد مگر از خود
مهر تصرف نمی کند و به تصرف درنمی آید زیرا که مهر بر پایه ی مهر پایدار است .
...
...
جبران خلیل جبران
این متن رو قبلا هم خوندم و خیلی دوست دارم. البته 7 خط آخرش برام تازگی داشت. شایدم خوندم ولی یادم نمونده
منم قبلا ترجمه ی دیگه ای ازش خونده بودم اما این ترجمه رو خیلی دوست داشتم .. ده یازده خط دیگه هم داشت که من ننوشتم .
من این جبران را خیلی دوست دارم. به ویژه که از مهر حرف زد. و این مهر، ماه مهر پاییز نبود. اولش راستش ترسیدم فکر کردم می خواهد نویدپاییز و سرما را بدهد. البته این هم تویش بود ولی خیلی نه.
اتفاقا من به خاطر این خوشحال شدم که این مهر نوید پاییز هم هست !
ببخشید می خواستم بگویم که عکس را بیشتر از شعر دوست دارم. این عکس را چطوری این جوری کردید؟
ترفندهای کامپیوتری یا این که دوربین هزارتومنی شما این امکان را دارد؟
و عکس : ترفندهای دوزاری من از اینها که گفتین مهتره که
براتون با ایمیل می نویسم که دشمن ! نفهمه .
درووود بر فرناز بانو
این جبران آدم خیلی خاصی ست. پیش نیامده که بشنوم کسی نوشته هایش را دوست ندارد. منظورم از کسی، اهالی دل است. و این مهری که توصیف کرده، همان چیزی که در درون من میگذردشاید هم در درون شما و من ها و شماهای دیگر... منتها بعضی ها انگشت اتهام به سویم نشانه میروند که چرا در برابرش وا دادم... چرا منطق را قربانی اش کردم... مهر درون من با منطق کمی در تضاده، میدونی؟ و مدتی هست که منطق م رو بر مهر درونم چربانده ام ینی سعی کردم اینطوری باشه... خوب باید بگم هر دوتاش مزه ی خاص خودشون رو دارن... نمیشه رادیکالیست شد و فقط به سمت یکی از اونها رفت...
نوشته هاتون و دوست دارم. میدونی؟ با اجازه شما رو لینک کردم
این داستان بی پایان مهر و منطق .................. باید مفصل راجع بهش گپ زد
در مورد لینک کردن هم البته لطف کردی و مرسی .
آقای محسن به من گفتند صبر کن که خانم فرناز برایم ایمیل بفرستند که چه جوری این عسک را انداخته اند تا ایشان از من یک عسکی بندازند که من توی این دایره باشم.
در ضمن یک روزی روی این ریل ها راه می رفتم. پام لیز خورد افتادم ولی شانس آوردم که پام نشکست. و دوباره بلند شدم و تا ته خط آهن رفتم.
اعتراف می کنم که به تو حسودیم شد . نه به خاطر اینکه قراره بری تو اون دایره . بلکه به این دلیل که روی ریل ها راه رفتی . من عاشق اینم که روی ریل راه بروم .
آیکون یادم رفت. ببخشید.
عجب سبزی دلنشینی ته این عسک است. این سبزهای ناگهان رو دوست دارم :)
سبزی ناگهان . چه خوشگل . منم دوست دارم .
به خانم محبوبه: هی آمدم و به عکاس عکس آفرین گفتم و رفتم و چیزی ننوشتم ولی شما منو مجبور کردید بنویسم:
ضمن احترام به شما و دیگر دوستان می تونم بگم نوشته های جبران خلیل جبران منو یاد موعظه های اخلاقی کشیش ها و موعظه اخلاقی کسانی که به آن عمل نمی کنند میندازه.
و برایم جالب است بیشتر کسانی که این موعظه جبران خلیل جبران را دوست دارند از آن نوع موعظه خوششان نمی آید .
یادت باشه پروانه "نوشته هایش را دوست ندارد" !
جالبه که اینو می شنوم . خیلی از حرفهاش مثل موعظه است . شاید برای همین هم اسم یکی از مهترین کتابهاش پیامبر .
برای من اما یک فرق مهم با بقیه داره , تا جایی که در موردش خوندم و شنیدم زندگی خودش در تضاد با حرفهاش نبوده .
من هم ادعا نمی کنم که همه ی کارهاش به نظر من عالیه .. اصلا من خیلی هاشو نخوندم .. اما هرچی خوندم دوست داشتم و این مهر رو با دو جور ترجمه و همینطور به انگلیسی خوندم و بشدت دوست دارم .
طفیل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
من در نوجوانی و جوانی هیپی بودم. میدانید که کتاب پیامبر مانیفست این جنبش بود. همین حالا هم معتقدم که انسانها اگر بر منبای کتاب پیامبر رفتار کنند. دنیا بهشت می شود و دیگر علاقه ای به آن طرف آب نخواهند داشت.
چه جالب . من هم الان که در نوجوانی هستم هیپی هستم و حتما در جوانی هم هیپی خواهم بود.
حتی وقتی نیم قرن از عمرم بگذرد خواهم گفت با نظر شما در مورد این کتاب موافقم .
می خواستم یک چیزی بنویسم راجب ریل های قطار.
یک وقتی که شاید کمتر از هزار سال پی بود. یکی از سرگرمی های خانواده ی ما رفتن به ایستگاه راه آهن بود. و ما بچه ها روی ریل ها راه می رفتیم. عین قلی. قلی البته آن وقت خیلی بچه بود. شاید هم در شکم مادر بود و مادر خودش هم در شکم مادرش.
بگذریم. می خواهم بگویم:
یکی از سرگرمی های ما این بود که یک سکه ترجیحن ده شاهی - بیشتر صرف نمی کرد. چرا که یک ریالی که خودش دو تا دهشاهی بود خیلی خیلی نسبت به یک دهشاهی کوچک بود و تازه نتیجه ی کار با دهشاهی بهتر بود. آره. ما سکه را روی ریل می گذاشتیم و بعضن با آدامس آن را به ریل می چسباندیم. قطار که از رویش رد میشد یک ورقه ی دراز و بیضوی به جایی دایره به ما می داد. فردا صب توی مدرسه مسابقه می دادیم با یاران دبستانی که آن ها هم این کار را کرده بودند. و بهرحال مال هرکی پیشتر پهن شده بود می روفت توی رکوردهای مدرسه خواجه نصیر مراغه که از رکورد های گینس مهم تر بود.
چقدر قشنگ که یک نفر را می بینم که واقعا این کار را می کرده . یعنی نمی بینم اما می بینم !!! من فکر می کردم این کار را فقط امیرو امیرو ( یعنی امیر نادری ) می کرده و بس .
این کار هنوز هم سرگرمی نوجوانانی است که در کنار خط آهن زندگی می کنند. اصلن کهنه نمی شود.
شاید با سکه های بزرگتر چیزهای دیدنی تری به دست آید.
وای به وقتی که چرخ آن را پرت می کرد. می بایستی کلی با نگرانی دنبالش می گشتی. و جالب این جا بود که همیشه هم پیدا می شد. چون راه دوری نمی رفت.
ولی نگرانی همیشه بود. چرا که تا فردا همان وقت قطاری عبور نمی کرد که به ساعت بیکاری تو هم بخورد. شاید تا یک هفته می بایستی برای آزمایش بعدی منتظر می ماندی.
رفتم که امتحان کنم ! اگر نتیجه خوب بود خبر میدم .
من دیگه بزرگ شدم. البته الانم از روی ریل قطار اگه گیرم بیاد رد میشم و الانم زمین می خورم و الانم پام میشکنه.
ینی من اصلن بزرگ نمی شم؟
ایوای ! جدی جدی بزرگ شدی !! عیب نداره حتی آدم بزرگها هم ممکنه پاشون بشکنه .
آدمو یاد آهنگ کریستی برگ به نام suddenly love می اندازد
دوسش دارم این آهنگو
Suddenly love
ناگهان عشق
Come in and find me on open ground ,
فرو می آید و مرا در برهوت می یابد
Nowhere to hide , nowhere to run ,
نه جایی برای پنهان شدن ، نه جایی برای گریختن
There’s no turning back ,
نه راه بازگشتی
And a journey has just begun ;
این تنها آغاز سفر است
Suddenly love breaks down the doors ,
ناگهان عشق از درهای بسته می گذرد
There is singing inside ,
نغمه ای در درون می جوشد
And all of the light that’s in your eyes ,
و تمامی فروغ چشمانت
Shining here tonight ,
که امشب اینجا پرتو می افکند
Has woken the man in me ,
مردی را در من زنده کرده است
And the woman in you ,
و زنی را در تو
من هم کریس د برگ را خیلی دوست دارم و هم بشدت این آهنگش را . ضمنا مرسی اما لازم نیست معنی شعرهایش را برای من بنویسی !