خانم ا.... یک پرستار بسیار با تجربه و یک زن بسیار جدی بود . مجرد بود اما سن کمی نداشت . متعلق به نسلی بود که روزبروز بیشتر از دستشان می دهیم . نسلی که مسئولیت برایشان مثل نفس کشیدن جدی ا ست . نسلی که حتی اگر خوش رفتار نیستند یا خوش سخن اما بشدت آرامش بخش هستند و می توانی به آنها تکیه کنی . می توانی حرفهایشان را باور کنی . وقتی که کم کم به من نزدیک شد و وقتی که کم کم به من درونش را نشان داد دیدم که چه قلب نرم و شفافی دارد .
هنوز با من جدی و تا حدی سرد بود روزی که درختها را به او نشان دادم و گفتم : وقتی آمدم اینها هنوز برگ داشتند .. بعد پاییز شد . حالا لخت و خالی هستند . فکر می کنی وقتی شروع کنند به دادن برگهای تازه من از اینجا خواهم رفت ؟ در سکوت به درختها نگاه کرد . بعد به سرمی که با رگهای من تنظیم کرده بود زل زد . سکوت کرد و از اتاق بیرون رفت .
حدود یک ماه بعد در اولین روز دی اولین کاری که با شروع شیفت کاریش انجام داد این بود که با مهر و لبخند وارد اتاق من شد و ضمن اینکه مثل هر روز سوزن سرنگ را توی رگ من فرو کرده بود تا خون را برای آزمایش هر روزه و همیشگی بیرون بکشد به من گفت :
" دیشب در سر سفره شب یلدا وقتی که با مادرم نشسته بودیم بیاد تو بودم . برایت فال حافظ گرفتم و دعا کردم . به خاطر آنچه که از این درخت ها گفته ای گریه کرده ام ! دیشب هم باز بیادم آمد و گریه کردم .... "
حسی که داشتم بشدت زنده و بیدار است هنوز . در چنین روزهایی هیچ چیزی بیش از این امیدبخش نیست که بدانی بیادت هستند . اینکه بدانی در میان آدمها و در دل خانه ها هنوز زنده ای و زندگی تو در سرم ها و خون ها و دردها خلاصه نشده است . شنیدن این جمله ها از کسی که البته میدانستم چقدر خوش قلب است بسیار تاثیرگذار بود . دیدن اینکه چقدر این احساسات
غلظت داشته اند و حالا که سر می روند ..
نگاه من به پرستارها در این دوره تغییر کرد . مردها هم پرستاران با توجه و بسیار مهربانی هستند . احساس دوستی که آنها با من و من با آنها در آن دوره داشتم به اندازه ی حسرت برانگیزی خالی از جنسیت بود . آقای ن... را از یاد نخواهم برد .
.
...
...
...
به نظر من خیلی خانم مهربونی بوده. ینی پرستار مهربونی. پرستارها کلن و روی هم رفته مهربون هستند ولی این که دیگه به یاد بیمارش فال هم بگیره خیییییییییییلیه.
موافقم .
سک سک
بانو من خیلی عجله دارم. آمدم بگم به یادتونم. هر چی می دوم کارام تموم نمی شن. ینی خدایا باید روزها رو 72 ساعته میکرد. برمیگردم میخوانمتان :)
شاد باشید :)
ایضا همین پیام برسد به دست آقای محسن :)
آخ از دست این روزهای کوتاه و شب های پر از خستگی
من بشدت می فهمم و صبر می کنم .
درووووووووووووووووووود بانو
نگفتم؟
من برگشتم
چه پرستار خوب مهربونی. چه خوب. فالش حافظ بود؟ چند روز دیگه شب یلدا میاد... نزدیکه ... امیدوارم منم برسم حداقل یک فال حافظ بگیرم. تخمه شکستن و دور همی و محفل شبانه پیشکش!
مرسی که می نویسید... اینبار که خواندمتان دیگه دلم نریخت... دلم قرص شده بانوی مهربان :) شما خوبی.
سلام من را به سرسبزیهای سرزرد و قرمز و رنگارنگی شده خیلی برسان. اصلا جای من یک عالمه ببوسیشان :)
بله یلدا نزدیک است . و فال حافظ بود .
ضمنا سلام شما را رساندم . شما را دیده می بوسند
سلامت باشید همیشه:)
مرسی مرسی
به به چه شب خوبی به یادت بود. شب "یلدا"
به به .. به به .. یلدا . شب یلدا
حتمن تأیید می کنید که آن سوزنی که در رگ شما فرو می رفت با آن فال حافظ نسبتی داشت و با آن لبخند و یاد پروانه ای زیبای آن پرستار زندگی بر رگ شما می ریخت...! این چنین نبود آیا؟
بی تردید . مرسی که بیادم آوردی .
سلام و ....... همین ....
ننه ه ه ه ه ه ه ه جورابام کوووووووووو ....دیرم شد .....
ببخشید ؟؟
بعضی وقتها در حصار جسمت هستی روزها وهفته ها وگاه ماهها دقیقه شماری می کنی تا اندکی از این حصار چهار دیواری ودر آخر حصار جسمت فرار کنی دلبسته می شوی حتی به صدای آن کسی که نمی بینش اما در تخت کناریت هست عادت می کنی به روزنه ای که هر روز نور خورشید را مهمانت می کند ودلبسته می شوی به آن کسی که دستانت را با محبت نوازش می کند ودارویی آرام بخش را در رگهایت خالی

حال غریبی داری با درونت ساعتها مجادله می کنی
چشم می کشی به هر طرف اینکه آیا چیزی هست تا تو را باز ساعتها مشغول کند
گاه قطره قطره سرم که گویی زندگی توست
وگاه صدای بادی که از درز پنجره سوت کشان به داخل می اید
وگاه هیاهوی برگهای درختان
وقتی با صدای باران بیدار می شویی گویی زندگی در تو آغاز شده
وبا دیدن برف متوجه ی سرما می شوی
اما می دانی بعد از برف بهار است وبهار
وبه امید بهاری
وقتی که درختها تن می زند می دانی .. یقین داری که زندگی هم در تو آغاز شده
...
این نوشته ها یعنی امید
واین امید یعنی زندگی
وزندگی
یعنی تو
شاد وسلامت باشی
آنگونه که دوست داری
..
پ.ن
سلام یادم رفت
پ.ن دوباره
ببخشید زیاد شد
مرسی فرشته جان . خیلی لطف کردی . خوشحالم کردی .
گاه قطره قطره سرم که گویی زندگی توست ...
دردهایم را فرو می بردم ...سوزشی که هر چند ساعت تمام وجودم را می گرفت
و نگاهی که به انسوی پنجره بود تا چشمانم به کبودی دستهایم نباشد...
و چقدر دلم بحال این رگهای بیچاره می سوخت انگار انها هم دیگر تاب توان این همه درد را نداشتن...
اشکهایی که هراز گاهی از چشمانم جاری میشد...
دیگر می توانستم راه بروم...
مامان اتاق 103 چرا دیگر کسی نیست " چرا ملافه های تختش را مرتب می کنند...
خوشبحالش دیگر خوب شده است می تواند ساعتها روی خط سفید خیابان حرکت کنند تا بی نهایت...
چقدر خوشحالم شدم و چقدر خوب می تواند در کنار خانواده اش باشد...
نگاه او همیشگی نبود صدایش می لرزید..انگاراو رفته است از اینجا رفته است چقدر راحت و چقدر بیشتر خوشبحالش شد
دیگر دردی ندارد دیگر سوزنی در پوست تنش فرو نمی رود...
دیگر در اتاقی محصور نمی شود...
دیگر دردی تمام وجودش را فرا نمیگیرد ...می بینی مامان چقدر خوشبحالش شد گفت پرواز خواهد
اخر پرواز کرد...
:(
یک بسته سپیداب به من بدهکاری!
مگه گریه کردی عزیزم ؟ سپیداب هات پاک شدن ؟ البته من بیش از اینها به شما بدهکارم ...
اما از بانو های وقت ندار...
آه
آه
آه
سه تا آه محکم با چاشنی دلتنگی...
آه ... چه جورم . آه . آه .
سلام فرناز عزیزم اولین بار که میام اینجا ولى راه خونتو یاد گرفتم از این به بعد مزاحمت میشم
ایشاله همیشه سلامت باشى و دیگه گذرت به بیمارستان و... نیوفته
پیشاپیش یلدات مبارک
مرسی .
از شما ممنونم که به وبلاگ سر زدید.......وبلاگ خیلی زیبایی دارید........واقعا که عکس ها ونوشته هایش خیلی زیباست