X
تبلیغات
رایتل
جمعه 26 خرداد‌ماه سال 1391

یک روز . یک سیب




یک روز , یک سیب



آفتاب تمام روز را پوشانده بود.خانه در زیر نور آفتاب می رقصید انگار . فکر می کردی


 این شاد ی پایانی ندارد . دیوار کاه گلی زیباتر از همیشه ایستاده بود . مثل پارچه ی


 زربفتی گاه می درخشید و گاه سکوت می کرد . پنجره ی چوبی باز بود . پرده ای سفید و


 تمیز را باد بیرون می آورد . ژیار چشم به پنجره داشت .


صبح ها مردم می آمدند و دست پر می رفتند اما در این بعد از ظهرهای داغ انگار همه


 خواب بودند .. نگاهش روی سیب های سرخ میخکوب می ماند .. عشقی را که می


 خواست پنهان کند روی سیب ها می ریخت . باز بودن پنجره نویدی بود به اینکه خواهد


 آمد . آمد ... پیش از خودش رنگهایش .. درخشان و پاکیزه . سر زیبایش را با ناز به


 بیرون پنجره رساند و بعد وقتی که از خلوتی کوچه مطمئن شد دستهایش را به لبه ی


 چوبی پنجره تکیه داد و مشغول تماشا شد  با لبخندی که انگار ازحواس پرتی است اما


 نبود . با چشمهای روشنی که نور آفتاب و لباسهای رنگارنگی که تن داشت رنگین کمانی


 اش کرده بودند . با شیطنت به سمت ژیار زل زد . انگار می گفت سهم امروزم کو ؟ 


 سهمش از عشق .. سهمش از بوسه , نه فقط از سیب . مرد با نگاهی به دور و بر سیبی 


  را که از صبح کنار گذاشته بود برداشت. 


تمام صبح آنرا برق انداخته بود . تمام صبح آنرا بوییده بود . با قدمهائی مردد بیرون آمد و با


 عجله سیب را بالا انداخت .  زرین سیب را گرفته بود بی اینکه از دستهایش کمک بگیرد.


  با حرکتی زیبا سیب را از توی یقه ی باز لباسش برداشت و پشت پرده پنهان شد . پنجره


 را بست . دیوار کاه گلی باز تنها ماند . مرد هم .


آفتاب کمرنگ  شده بود .. پشت دیوار زرین با سیبی در دست به رویا فررفته بود . از   


 سر پیچ کوچه پدر با قدمهای محکم می آمد.