X
تبلیغات
رایتل
جمعه 26 آبان‌ماه سال 1391

شعری که زندگیست



شعری که زندگیست 


ای خدای بزرگ
که توی آشپزخانه هم هستی
وروی جلد قرص های مرا می خوانی
!  لطفا کمی آن طرف تر
باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم
وهمین طور که دارم با تو حرف می زنم
...به فکر غذای ظهر هم باشم
نه کمک نمی خواهم
خودم هوای همه چیز را دارم
پذیرایی جارو می خواهد
غذا سر نمی رود
به تلفن ها هم خودم جواب می دهم
وگردگیری این قاب...
یادت هست ؟
اینجا کوچک بودم
وتو هنوز خشمگین نبودی
ومن آرامبخش نمی خوردم

درست بعد طعم توت فرنگی بود وخواب
که تو اخم کردی
به سیزده سالگی
ملافه
و رویاهایم
ببخش بی پرده می گویم
اما تو به جیب هایم
کیف دستی کوچکم
وحتی صندوقچه ی قفل دار من
!   چشم داشتی
ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای
حالا یک زن کاملم
چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم
کیفم روی میز باز مانده است
هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم
وبه دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنم
لطفا پایت را بردار
!  می خواهم تی بکشم


"ناهید عرجونی"