آه هایی که می کشیم

من آه می کشم . تو آه می کشی . او آه می کشد

آه هایی که می کشیم

من آه می کشم . تو آه می کشی . او آه می کشد

ای دل تحمل داشته باش




شک ندارم که هنوز دبستان هم نمی رفتم ... یعنی قبل از شش سالگی .  این خاطره اونقدر واضح توی یکی از کشوهای مغزم بود که انگار هر روز با این کشو سر و کار دارم در حالی که تا این آهنگ رو نشنیده بودم فراموش شده بود .........  و چه غباری گرفته بود .


پوران شاپوری وقتی که هنوز جوون بود توی این فیلم بازی می کرد در نقش یک خواننده .  نمی دونم چرا و چطور خیلی معروف شد......


روی پرده ی بزرگ سینما که با قد و قواره ی اون روزهای من بزرگتر هم بود یک برج ایفل نورانی دیدم و بعد خانمی که یک چیز پرپری صورتی سرخابی دور گردنش  داشت _ چیزی که در هرجایی به جز این خاطره اگر ببینمش فرار می کنم ! _ یک میکروفن سیاه بزرگ توی دستش بود ... به چشمهای کودکانه ی من با آرایش زیادی که داشت خیلی زیبا بود .  با حسی شدید و بسیار دوست داشتنی می خوند . 

                                                                 

آدم از سرنوشت چطور میتونه فرار کنه
آدم با این همه درد وغم میگی چیکار کنه
نریز نریز نریز ای اشک پاک
ای غم ازغم قلبم سینه چو پاک
ای ای دل تحمل داشته باش
ای ای دل تحمل داشته باش

مزه ی زندگی گاهی تلخه
گاهی خوبو شیرینه
تابوده این بوده تلخو شیرین
معنی هستی اینه
چرخ گردون گاهی آدما رو اون بالا می نشونه
گاهی هم از اوج خوشبختی ها به پایین می کشونه
نریز نریز نریز ای اشک پاک
ای غم ازغم قلبم سینه چو پاک
ای ای دل تحمل داشته باش
ای ای دل تحمل داشته باش

آدم از سرنوشت چطور میتونه فرار کنه
آدم با این همه درد وغم میگی چیکار کنه
نریز نریز ای اشک پاک
ای غم ازغم قلبم سینه چو پاک
ای ای دل تحمل داشته باش
ای ای دل تحمل داشته باش

ترانه سرا و آهنگساز جهانبخش پازوکی 



http://www.iransong.com/song/12870.htm




قدم




دلم به حال پروانه ها میسوزد 

وقتی چراغ را خاموش می کنم 

و به حال خفاش ها 

وقتی چراغ را روشن .


نمی شود آیا قدمی برداشت 

بی که کسی برنجد ؟


"مارین سورسکو"


دلتای تنهایی

 



  ...


   تو که روی یال هیچ کدام نباشی ،

   همه ی کوه ها  کوتاه اند .

   و هیچ رودخانه ای به دریا نمی رسد ،

   تا تو در دلتای تنهایی ات ،

                           آرام نگیری .

   همه ی درخت ها ، جنگل ها می سوزند ،

   گاهی که تو در آواز شاخه های شان ،

                          بی قراری کنی .

   همه ی کوچه ها بن بست اند ،

   هرگاه که تو از پنجره ی اتاق ات  

   به گل ها آب ندهی .

   و من به همه ی انقلاب ها بد بینم ،

   وقتی که تو هیچ پرچمی را ،

                       نیافراشته ای . . .

    سرخه ریکا    



چراغ هر بهانه




گاهی فکر می کنم که من یکی از آنهایی هستم که با بسیاری از نشانه های دنیای مدرن خوب یکی شده ام . با وجودیکه خاطرات نوجوانی من به دنیای غیر دیجیتال و دنیای بی موبایل میرسد اما اینها دیگر دوستان من شده اند .  هیچ دوست ندارم که دائم از گذشته بگویم و به گذشته نگاه کنم اما چیزی هست که نمی توانم از آن بگذرم,  آهنگهای قدیمی ... ترانه های قدیمی پر است از مفاهیم خوب .. حتی بدی در آن سر جای خود است . هر کلمه ای انگار با غلیظ ترین حسهای شاعرانه مهمان نتی زیبا و مناسب شده و صدای پر حسی که با فراز و فرودهای به موقع مارا می برد و دلتنگی را می آورد ... و عجیب است که خسته نمی شویم و سیر نمی شویم و هنوز و همچنان ..............



نامه/ نورافکن روی آدمها








خواب و بیداری ام سلام 

دوساعت بیداری :


زمان : 6 الی 8 بعد از ظهر پنجشنبه سوم آذر ماه 67

مکان : نمایشگاه نقاشی - سالنی در طبقه ی  1 

جزییات : دیوارها با حدود 30 تابلوی نقاشی رنگ و روغن تزیین شده است 

در گوشه ای از سالن میزی با چند دسته گل بچشم می خورد 

دو نورافکن قوی با یک دوربین فیلمبرداری بوسیله ی آدمها جابجا می شوند 

حدود 75 نفر {شامل 10 کودک ( دختر و پسر ) - 40 نفر زن ( جوان - میانسال - مسن . عمدتا رنگ و روغن زده ! ) 25 نفر مرد ( در سنین مختلف ) }  در سالن وول می خورند ( فقط عده ی محدودی از تابلوها دیدن می کنند )

نوای پیانو بگوش می رسد 

آدمها :

1- گیتی مدیر زاده متولد 1332 - نقاش - نقاشی های روی دیوار کار اوست 

خوبرو - با مانتویی برنگ ارتشی - شاید کمرو و محجوب 

 2- صحاف    مدرس موسیقی 

 3- سیروس   شاگرد صحاف    25 ساله  پیانیست 

 4- فتحعلی    خوشرو - دستپاچه و خروس

 5- نکیسا       آرام - خسته - شاید کمی پرباد 

 6- داریوش      حراف - شکسته - کم نور

 7- زن داریوش    طفلی  !

 8- اکبر زرین مهر   نقاش - نقاش - نقاش 

 9- شکوهی         مردی بی شکوه 

 10- ................

 11- ................

زنانی از جنس عروسک با بزکهایی تند - دخترانی جوان با مانتوهای گشاد سیاه 

مردانی از نژاد کراوات - مردانی با موهای بلند 

 74- حسین شکوهمند 

 75- من 


شرح :

حسین در کنار منست چون همیشه 


داخل که می شویم هیاهوی آدمها - مخلوطی از عطرها و بارانی از نگاهها به ما هجوم می آورد 

از سمت راست شروع میکنیم - چهار تابلوی منظره - طبیعت - و بی حال   " مالی نیست ! "

تابلوی پنجم کپی از روی یک کار ایتالیایی - بشدت باسمه ای , نمایی از یک گلفروشی کنار خیابان  با طراحی ضعیف - 

پر از رنگهای کودکانه و شاد - "فرنگی بازی"  یک کپی دیگر , دختری پشت پیانو - محو         -"ای بدک نیست "

به گوشه سالن میرسیم باید بپیچیم - تابلوی بعدی - تاری کنار چیزی - کاری قابل قبول    زیرش " فروخته شد "

کار بعد یک تابلوی سه تکه ای از شاسی های پیانو و ورقه های نت - طراحی قوی - هارمونی رنگها و قشنگ , 

تابلوی نهم - نزدیک به سبک زرین مهر - پله ای و دیوار خانه ای و سایه های درختی - صمیمی 

و تا اینجا بهترین کار - بعد یک در قدیمی - طراحی نسبتا ضعیف و رنگ آمیزی خوب - و از تابلوی بعدی تا آخرها , تابلوهای بزرگ گلهای بزرگ رنگهای تند باسمه ای - باسمه ای و بد - بد 

یکی دوتا از کارهای آخر - پنجره ایست به باغ گل - ضعیف و تمام 

به سراغ صحاف  و سیروس می روم "سلام استاد علی شماره دو هستم "

صحاف مثل همیشه گرم -مهربان    و سیروس می گوید "- علی هم اینجاست "

فتحعلی مارا می بیند و می آید - خنده رو و کمی دستپاچه و بعد نکیسا را می بینیم 

"- سلام خانم قهرمان "   - " سلام علی جون ! حالتون چطوره ؟

من چند بار ......................  شمارو ندیدم "

جمله اش میان هیاهو نامفهوم است و نمی فهمم مرا چند بار ............ چی ؟؟    ندیده است . 

و بعد اکبر که با داریوش و زنش قاطیست - مزاحمش نمی شوم 

با حسین میرویم یک گوشه و به این جماعت رنگ و وارنگ نگاه می کنیم و کمی در مورد نقاشی ها گپ می زنیم - 

زنها قهقهه میزنند - دخترها زیر چشمی پسرها را می پایند پسرها دنبال دخترها موس موس می کنند و هرازگاهی نگاهی خوب هم هست 

فیلمبردارها در کار فیلمبرداریند 

صحاف میرود - فتحعلی هم میرود و بعد با سیروس برمیگردد - سراغ مدیرزاده را میگیرم نشانم میدهد که کنار یکی از تابلوهایش ایستاده و دوربین چی دارد رویش کار می کند و او کمی خجالتی - ظاهرا - افه هایش را به لنزها تحویل می دهد 

با سیروس چند دقیقه ای از گذشته می گوییم - سه چهار تابلو فروش میرود - تابلوی پله ها که بهتر بنظر میرسید از همه گرانتر است - 35 هزار تومان 

اکبر می آید - خوب - ساده و حرفهای زیاد 

بیشتر کارها را نمی پسندد او حتی پله ها را هم در نورپردازی کمی ضعیف می داند و شاید حق دارد 

قرار می گذاریم برای شنبه بعد از ظهر خانه اش 

و او میرود سراغ گیتی مدیرزاده تا بفهمد حرف حسابش چیست 

من یکی دوتا نگاه آشنا می بینم و بعد گمشان می کنم شلوغ است شاید هم ساره ( مطمئن نیستم )

وقت برگشتن است 

با فتحعلی  و سیروس خداحافظی می کنم و میروم سراغ اکبر و مدیرزاده 

- اکبرجان با اجازه . خانم مدیرزاده سلام خسته نباشید 

-سلام (رو به زرین مهر) ایشون ؟

اکبر الکی از من تعریف می کند 

به گیتی خانم میگویم     _ بعضی از کارهاتون عالی و بقیه هم خوب !

-مرسی لطف دارین !

- بعدا خدمت میرسم تا در مورد کارها صحبت کنیم 

-حتما تشریف بیارین 

به دور و برم نگاه می کنم - چند تا از عروسکها دور ما جمع شده اند 

و من باید بروم 

- خداحافظ

-  خداحافظ


خیابان - سیگار و 2 ساعت بیداری 


فدای تو - علی

  نیمه شب شنبه ساعت 1 اوایل آذر ماه 67